آورده اند اندر قصه ی غدیرک! که نفت نه از آن ما بود که مگر همسرالدرز فی اطلاعات به اندرونی وزارت بفرستادیم و پا اندازی اطلاعات از اندرونی بکردیم…و جماعتی خواب…و بی حواس که همسرالدرز فی اطلاعات دشمن به اندرونی بردن همان و درز دوسیه جات…اندرونی وزارت به طرفه العینی…

غدیرک که روبهکی بیش نبود و غلامی و چاکری درگاه فلان وکیل فی المجلس میکرد…شبی در خواب گمان برد که شیر گشته است! پس پوزه ی روبهی خود به گمان شیر بودن به سمت نفت بنمود که از توبره ی عهد کیمیاگری بر من ٢هزار نسخ به شرط خراج بستانید و ۴٠میلیون اوشلوق ماهیانه به شرط خراج بر من بخورانید…

غدیرک غافل از اینکه صدایش مضبوط گردیده…داد سخن می داد و چشمان خود بسته و در رویا پول های گزاف در جیب می دید اما به ناگه صدای مضبوط خود بشنید و جیب گریبان چاک کرد…و از ترس و هراس به کنج مطبخ خانه ی وزارت نزد همسرالدرز فی الاطلاعات اندرونی پناه ببرد…

غدیرک که از متلک زدن در کنج خیابان بر عوام رهگذر و نوکری فلان وکیل الوکلا ی مجلس به یکباره خود را صاحب زیرشلوار و پیژامه ی نو میدید پیش خود واگویه می کرد که همه اندر وزارت به خواب رفته اند…و نمی بینند که همسرالدرز فی اطلاعات اخبار از اندرونی به نفتی که متعلق به ماست می برند

پس وزیر را اطلاع آمد…که همسرالدرز فی اطلاعات را بدر کن و شر فتنه ی روباهی که به گمان شیر بودن خراج استمداد میکند را بکند

پس غدیرک به یکباره از خواب غفلت بپرید و تعبیر رویای ۴٠میلیون اوشلوقی از خواب گذار أعظم بخواست…پس سامندر حکیم تعبیر خواب چنین بکرد…که بزودی فایل باج خواهی به محکمه برند و تنبان نو از پای غدیرک بدر خواهد آمد و دولت مستعجل خواهد شد…و همسر الدرز فی الإطلاعات از وزارت برون خواهند فکند و دوباره به چاکری وکیل المجلس در شمال گسیل خواهد گشت…

غدیرک از هراس بیاشفت…و خشتک تنبان؛ برزیلی بنمود…و تماساگران یکصدا فریاد می زدند غدیرک برزیلته!