مردی را دیدم که نامش”شورش” بود! وقتی من خود شورش بودم…

 

اپیزود اول…به مغازه ی اتصالاتی رفته بودم آنجا مردی را دیدم که نامش شورش بود….من و او یک تفاوت بزرگ با هم داشتیم او نامش شورش بود و من خود شورش بودم…
وقتی در نفت برخی مدیران پشت ستون های عاج خفته و در تاریکی نشسته و زاغ پیمانکاری های میلیاردی را در روشنایی می زدند….*مولدوئان وارد می شود…*
و با چراغ قوه ای از جنس نور به تاریکخانه ی نفت؛ نور میتاباند….چشم بعضی از شدت نور کور می شود! آخر آنها به زیستن در تاریکی و ظلمات عادت کرده بودند…
نام آن مرد شورش بود اما شورش واقعی خود من بودم…مرا به اندرونی ها راه دادند مگر قلمم که سرتاسر درد و رنج بود را به نوشتن ریتم ۶ و ٨ برای رقص قر کمری و باباکرمی…فرزندان مدیران رانت خوار وادارند…اما قلم من از درد زاده شده بود اصلا خود درد بودم من
شورش رخ داده بود…قلم من در یک سو و در سمت مقابل منابع مالی کلان و سرشار ؛زور و جور و ظلم و تمام ارتباطات و پست ها و مدیران عامل و…همه و همه!

آنها غافل از اینکه من سالها در خون اژدهای فقر؛درد و رنج مردمان شریف و مظلوم مملکتم شنا غوطه ور بوده و رویین تن شده بودم در این کارزار …و آنها از هر سو به تیغ و تبر و سنان و نیزه….
آه مادر…حلالم کن که جان دادم اما تن به رذالت رجاله ها ندادم
و اپیزود یکی ماقبل آخر…علی حاتمی هزاردستانی دیگر می سازد
کمیته مجازاتی تشکیل می گردد تا خائنین را به تیر بلا گرفتار سازد و رضا این مرغ خوشخوان باغ امین الدوله…سه سال می جنگد با هر آنچه به گمانش فساد و تباهی و رانت و…است اما ناگهان در میان راه می فهمد که هزاردستان همان خان حاکم است که هر روز به چهره ای و نقشی ؛ آب در شیر اصالت؛شرافت و صداقت می کند و قصه هنوز تمام نشده است…

منتظر اپیزود آخر باشید….وقتی دیگر و مجالی دیگر
قصه ناتمام…والسلام

١۶ آذرماه ٩٧ / بابک طهماسبی