عمو نفتی ها مردان مسنی بودند که در زمان های نه چندان دور…و در زمستان های سرد و سخت،با حمل پیت های نفت با دستان سیاه و پینه بسته ی خود گرما را به خانه های مردم به ارمغان می آوردند این عمو نفتی ها در ادبیات فولکلور نفت؛نقشی بارز و برجسته بر عهده داشته اند

زمستان که می آمد با دمیدن سوز و سرما…صدایی محزون کوچه های جنوب را پر می کرد…آی نفتی؛نفتی    سالی سه ماه نفتی   بعد از زمستون   روزش سیاهه نفتی….

حالا سالهاست که صدای عمو نفتی در کوچه های ما نمی پیچد…کوچه حالا صفایی ندارد…نه دلهره ی قرار بعد از دبیرستانی…نه عطر بوی گل باران خورده ای…و نه صدای آواز عمونفتی که نوید گرما و روشنایی را دوباره به خانه های سرد کاهگلی بدهد…

به یادگار صدایی که کوچه ها را به بزم نور و گرما دعوت می نمود…سلسله داستانک هایی را به نام ” قصه های عمو نفتی” آغاز کرده ایم که امیدواریم مورد پسند و توجه شما قرار گیرد..

این داستان:”سرجوخه ای که هر چه می کرد به او مدال نمی دادند…!”

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

در اندرونی لشگر عظیم نفت سرجوخه ای بود که به او مدال نمی دادند…!سرجوخه سالها بود که عاشق یک مدال یا نشان براق و طلایی بود از آنها که بر سینه ی ژنرال ها خوش می درخشید..!

شبها خواب ژنرال شدن می دید اما صبح که از خواب بر می خواست و خط های بی ارزش رودوشی خود را می دید می فهمید که همان سرجوخه ی دون پایه مانده است!

سالها بود که گروهبان های مافوقش یکی بعد از دیگری می رفتند و  او با شوق منتظر بود تا ژنرال او را صدا کند و طی مراسمی لااقل نشان گروهبانی را به او بدهد…! اما انگار ژنرال او را نمی دید!هر چی ادا و أطوار متفکرانه و أدبیانه میگرفت و ژست روشنفکری…! کسی توجهی به او نمی کرد..! انگار وجود نداشت

مجیز می گفت..گاهی هم لنترانی! اما نه کسی او را می دید؟!و نه کسی حرفهایش را می شنید!

سرجوخه روز به روز پکر و پکر تر می شد! افسرده شده بود…دیگر حوصله ی کار کردن نداشت

پادگان برایش جهنم شده بود…دائم به این فکر می کرد که چرا کسی او را حتی گروهبان نمی کرد

کماکان شبها خواب مدال و نشان های رنگارنگ میدید اما روز که می شد بازهم چند خط کج و معوج به نشان سرجوخگی…!بر شانه های او خودنمایی میکرد…

تا اینکه روزی به سفر رفت…در ترمینال با چند سرجوخه ی قدیمی روبرو شد! که همه گروهبان و افسر و حتی ژنرال شده بودند! با تعجب و شعف به مدال ها و نشان های سرجوخه های سابق نگاه می کرد…

حاضر بود تمام زندگی خود را بدهد تا راز ژنرال شدن و افسر شدن سرجوخه ها را بفهمد…التماس کرد…و عاجزانه از آنها خواست که راز با او بگویند و او را راهنمایی کنند

پس قصه ی خود باز گفت و گفت که هرچه مجیز می گوید باز ژنرال زبان او را نمی فهمد و کسی او را جدی نمی گیرد و همه ژنرال و افسر می شوند اما او…!

یکی از سرجوخه هایی که حالا افسر شده بود قبول کرد که در ازای پرداخت مبلغی فوت کوزه گری و ” کیمیاگری”ژنرال شدن را به او بیاموزد…

پس برایش نسخه ای پیچید و به او داد که هر روز صبح در فنجانی از جو جادو و زعفران؛…کفتار و …بجوشاند و میل کند

پس چنین کرد و به ناگه بعد از سه روز زبان و گفتار سرجوخه به یکباره تغییر کرد…او حالا ادبیاتش به گفتندی…بودندی…آمدندی تبدیل شده بود

ابتدا خودش نیز از ادبیات خود می ترسید اما کم کم با ادبیات جدید به تهدید تمام آنهایی که از آنها کینه داشت پرداخت…!

حالا با ادبیات جدید…حرفهایش را میشنیدند! و حتی ژنرال به او توجه می کرد…او کیفور میشد و سعی می کرد هر روز تهدید بیشتری بکند

از این توجه جدید لذت می برد…

مرتبا ژنرال را خطاب قرار می داد و تهدید به افشاگری می کرد!!

روزی ژنرال به صرافت افتاد که سرجوخه را که حالا با ادبیات جدید تهدید به حساب می آمد به جرم خیانت مجازات کند…اما حکیمی گفت :ژنرال به سلامت باد…سرجوخه تنها یک مدال می خواهد!حتی مدال حلبی ..!!!! چون سرجوخه قادر به تشخیص جنس مدال نیست و فقط از کودکی دلش مدال می خواهد

پس ژنرال در حال او تدبیر کرد و به نقاش ویژه ی ژنرال فرمود که مدالی را بر روی مقوا نقاشی کند و بعد آن را رنگ نموده و طی مراسمی بر سینه ی سرجوخه نصب نمودند!

سرجوخه ی دارای مدال مقوایی حالا به آرزویش رسیده بود! و مدال مقوایی بر سینه زده و بر سایر سربازان و سر جوخه ها فخر فروختندی! و پز دادندی!

شبها مدال مقوایی را در صندوقچه ای نهاده و تا صبح بارها به آن سر زدندی!

و همین روزهاست که باید به ازای”کیمیاگری” سرجوخه ی سابق داخل ترمینال حق و حساب واریزندی!

اما عجیب اینست که با اینکه خود سرجوخه می داند که مدال را نه بر اساس توانمندی اش بلکه بر اساس آن” گفتندی و بودندی وشنیدندی..” به او داده اند اما باز به تاخت و تاز می پردازد و گویا از معجزات معجون موفقیت آمیز کم کردن حافظه!! و ازدیاد اعتمادبنفس کاذب است!

و عمو نفتی قصه گو از دو باب نگران است…یکی اینکه قصه ی افسر شدن و چگونه مدال گرفتن سرجوخه ی قصه به گوش دیگر سرجوخه های لشگر برسد!؟و این ادبیات” گفتندی و دیدندی و شنیدندی که ظاهرا معجزه کردندی! باب گردد؟!

” و صف  جویندگان مدال از راه تخریب شلوغ گردد!؟؟؟

و دیگری اینکه با بارش اولین باران پرده از مقوایی بودن مدال برداشته شود!و دوباره “قصه ی شنیدندی و گفتندی و دیدندی” آغاز نگردد…

بالا رفتیم راست بود….پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی ما “راست” بود

٢۶آدرماه٩۵/عمو نفتی (بهزاد نیکومنش سابق)/اولین قصه